تبلیغات |
سرزمین متروکه | ||
|
دوستان عزیز این دوتا ویدئو رو حتما ببینید و سعی كنید آدرسش رو برای دوستانتان ارسال كنید یا روی شبكههای مجازی به اشتراك بذارید. کمک نکنید | آگهی بنیاد کودک | نوبت اوّلبه من چه؟ | آگهی بنیاد کودک | نوبتِ دوّم
سلام بر همهی دوستان. سال نوی همتون مبارك. امیدوارم سال خوبی داشته باشید. خدمت همهی دوستای سمپادی عزیز بگم كه سایت سمپادیا با همكاری اعضای سایت و كلا همهی بچههای سمپادی یه همكاری خیلی خوبی رو با بنیاد كودك شروع كردن كه با قبول كفالت تعدادی از كودكان از طریق این بنیاد در حد توان دارن كمك میكنن. لینكهای پایین هم برای اطلاعات بیشتر. اگر هم سوالی بود من در خدمتم. سمپادیا و بنیاد كودك پیوند سمپادیا و بنیاد كودك
وقت نوروز است یاران مژده باد موسم بزمی ست مردم شاد شاد سیب سرخ و سبزه و آیینه تمثال شماست مظهر پاکی و سرسبزی بدین هفت سین ماست وقت نوروز است یاران همتی تا تمام کینه ها را سوخته چشم به دیدار عزیزی دوخته کو در این نوروز مهمان شماست [ جمعه 4 فروردین 1391 ] [ 02:54 ب.ظ ] [ دو لنگه کفش ]
از امام عسگری(ع) روایت است که علامات مومن پنج چیز است: پنجاه و یک رکعت نماز گذاشتن در هر روز و شب زیارت اربعین خواندن انگشتر در دست راست کردن جبین را در سجده بر خاک گذاشتن و «بسم الله الرحمن الرحیم» را بلند گفتن همه ی ما میدونیم که همه ی این اعمال؛ درست و به جاست.اما واقعا دین داری ما به همین ها ختم نمیشه.درسته که حرف هام تکراریه اما فکر میکنم انقدر که تکرار میشه به اون توجهی نیست.به اون توجه نمیشه که هر سال در مورد امتحان کوفی های اون زمان صحبت میکنیم و از اشتباهاتشون میگیم.بدون اینکه توجه داشته باشیم اوضاع امروز ما بدتر از اون روزها نباشه بهتر نیست.امروزه شناخت حق و باطل خیلی سخت تر شده.اینکه زیر پرچم چه کسی رو بگیری و با کی هم صدا بشی یه انتخاب خیلی مهمه .تا اونجایی که همه ی ما میدونیم افراد اون موقع هم انسان های نماز خون زیادی داشتند.آدمای اهل فکر زیاد بودند.....اما....... من نمیدونم توی این اوضاعی که همه به هم چنگ و دندون نشون میدن چه کسی حق میگه چه کسی نه.فقط این رو میدونم که حواسم باشه اگر رفتم زیر پرچمی که حق بودنش رو فهمیده بودم؛ هر لحظه به این هم فکر کنم که شاید اشتباه کرده باشم.
[ شنبه 24 دی 1390 ] [ 05:23 ب.ظ ] [ سوزن ته گرد ]
به نام خدا. سلام. پس از اندك مدتی طولانی با نام و یاد خدا و سلام، دوباره از نو شروع میكنم سرزمین متروكه را كه زمانی پناهگاهی بود برایمان از حرفها و كارهای عجیب و ناپسند. كه هرجا كم میآوردیم، رجوعمان به همین چند خط بود و بس. به همین فریادهای بی صدایی كه گاهی با توجه مواجه شد، گاه با حرفی درخورنده و گاه با تمسخر. این بار باز میخواهم پس از گذشت چندی و روزی به همین جا پناه بیاورم و از نو هویتمان را فریاد بزنم، هویتی كه در گرو هیچ سازمان و تشكیلاتی نیست كه با تصمیمات شتاب زدهی آقایان فروبریزد، گسسته شود یا احیانا ادغام. هویتی كه برای من نامیراست. هویتی كه با وجود جدا شدن از همكلاسی ها هنوز هم در گوشه و كنار دانشگاههایمان میتپد. آن قدر كه با دیدن یكی از خودمان، نه اینكه بقیه غیر خودی باشند، طوری خوشحال میشویم و یكدیگر را با همان هویت به باقی دوستان معرفی میكنیم كه گمان میكنند چند سالی است همدیگر را میشناسیم كه به حق است اگر بگویم ظنشان باطل نیست!! هرچه باشد هركداممان 4 یا 7 سال است كه از یك خانوادهایم. به قول دوستمان: " این روزها دیدن یك سمپادی، از هر جای ایران، خوشحالم میكند. یكی از سمپاد كرج میبینیم و گرم میگیریم؛ سمپادی كرجی را به اصفهانی معرفی میكنیم و دوره برمیداریم و خلاصه این روزها، دل، سمپادیها را از هر كجای ایران، بیشتر طلب میكند. پس از هفت سال زندگی در سمپاد، این روزها، بیشتر، به آن فكر میكنم. بدون هیچ تشكل اداری، سمپاد یك هویت است كه این روزها بیشتر دوستش دارم." * خلاصه اینكه آمدهام نه، آمدهایم تا به یاری او از نو حرفهایمان را زیر یك پرچم واحد (حتی اگر وحدتمان در حد یك استان باشد) بزنیم. درد مشتركمان را فریاد كنیم كه فقط دغدغهی سمپاد نیست، دغدغهی ایران است. دستهایی را كه به سمتمان است برای دوستی و یاری به گرمی میفشاریم و از یاریتان استقبال میكنیم. بعد نوشت: "این روزها، بیشتر دوستش دارم" به قلم پوریا طباطبایی از خبرنامهی تحلیلی سمپادیا. بعد نوشت1: سعی میكنم زود به زود آپ كنم. بعد نوشت2: شب یلداتون خوش! سلام. اینجا دیگه جدی جدی متروکه شده ها!! سوزن ته گرد که کلا نیست منم که n روز یه بار میام یه مطلب چرت میذارم میرم!!! الانم دقیقا اومدم یکی از همون مطالبو بذارم. خیلی وقته میخوام یه چیز کمی تا قسمتی درست حسابی بنویسم ولی نمیاد نمی دونم چرا. الان از سر بیکاری (به معنای کلمه) اومدم سایت خوابگاه. الان فکر کنم تو کل خوابگاه حدود 10 نفر بیشتر نباشیم. همه برگشتن به قول بچه ها ولایت!!!!! الان خوب که دارم اطرافو نگاه می کنم سمت راستم یه سوسک در حال جون دادنه و سمت چپم هم یه مارمولک مرده!!!!! خواستم بگم تو همچین جایی داریم زندگی می کنیم. :دی
سلام!!!! بعد از یه غیبت نسبتا طولانی الان دارم از سایت خوابگاه میآپم. خلاصه از همهی حرف و حدیثا و سختیای زندگی با 3 نفر دیگه تو یه اتاق و این جور چیزا كه بگذریم. میریم سراغ باقی وقایع اتفاقیه. قضیه از جایی كه من میدونم سال 85 بوده كه سقوط یكی از آسانسورای (دانشگاه یا خوابگاه) باعث نقص عضو یكی از دانشجوهای امیركبیر میشه. بعدشم پارسال سقف سرویس بهداشتی یكی از سوئیتا میاد پایین بعدش همین چند وقت پیش یكی از بچههای سال دوم ارشد تو حمام خوابگاه فوت میكنه و چند شب پیش تو خوابگاه ما آسانسور بین دو تا از طبقات گیر میكنه و شب بعدش آسانسور سقوط میكنه و به لطف خدا وسط راه گیر میكنه و گرنه این دفه هم.... خلاصه این كه دوستان هر كجا كه هستید حلال كنید دیگه. خوبی بدی چیزی دیدید..... بعد نوشت:حالا هی بگید دنبال دردسر میگردی به جان خودم دردسر دنبال ما میگرده. هنوز دو هفته از اول مهر نگذشته دانشگاه تحصن شده!!!! مملكته داریم؟؟؟؟
عزیزان خدوم برداشتن واسه اینكه دخترا نرن تهران دانشگاه (حالا به هر دلیلی) برای پسرا جدا از سهمیهای كه تو دفترچه نوشته شده بود یه سهمیهی جدا واسه دانشگاههای تهران اعمال كردن!!!! حالا تصور كنید سر یه كلاسی از دانشگاه تهران یا شریف یه دختر با رتبهی 400 هست با یه پسر با رتبهی 1000. حالا خودتون دیگه قضاوت كنید!!!!!!!!
یه جایی میری بعد آخرش داری با یه بنده خدایی میحرفی، كه یه دفه یه بندهخدای دیگه میاد داخل! بعد اون بندهی خدای اولی یادش میره داشته با تو حرف میزده و به بندهخدای دومی سلام میكنه! بعد تو از پشت سرت صدای بندهخدای دومی رو میشنوی كه با افت فشار و ولوم كاملا محسوس جواب سلام میده!!!!! اگه شما باشید نمیدونم چیكار میكنید ولی من از بقیش ترسیدم سریع صحنه رو ترك كردم!!! فقط یادم رفت اونجا تیكههامو بگم!!!! به بزرگی خودتون ببخشید. ![]() بعد نوشت: دیشب یكی دو باری كه كنارت وایسادم یه حس بدی داشتم اصلا نمیدونم چرا!!!! حتی تا آخر شب هم نفهمیدم. یه كم كه بهش فكر كردم متوجه شدم. خو نپوش اون كفشای پاشنه بلندو. چرا با اعصاب ملت بازی میكنید آخه. كنارت كه وایسادم ازت كوتاهتر بودم!!!!! ![]()
بسم الله الرحمن الرحیم یا عاصم من استعصمه یا راحم من استرحمه یا غافر من استغفره یا ناصر من استنصره یا حافظ من استحفظه یا مكرم من استكرمه یا مرشد من استرشده یا صریخ من استصرخه یا معین من استعانه یا مغیث من استغاثه سبحانك یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب بعد نوشت: شب قدر است و طی شد نامه هجر سلام فیه حتی مطلع الفجر بعد نوشت2: برای شفای همهی بیمارا و آزادی همهی زندانیا دعا كنید. بعد نوشت3: برای ما هم دعا كنید لطفا!!!!! [ یکشنبه 30 مرداد 1390 ] [ 10:47 ب.ظ ] [ دو لنگه کفش ]
انگار كه این ها تا چند باری قشر محترم و زحمت كش كنكوری ها را زجر كش
نكنند بیخیال نمیشوند به هیچ وجه. تا این جا كه به لطف الهی از 5 خوان گذر
نمودیم و اكنون در خوان ششم گرفتار شده ایم به عذابی الیم كه همچون تكهای
ابر میان زمین و هوا معلق ماندهایم تا چه پیش آید و به كدام نقطه پرتاب
خواهیم شد برای كسب علم!!!!!!!!!!! خوان اول كه چونان به طول انجامید كه گویی عمری بود پر بركت كه تا توانستیم كاشتیم بدان امید كه سال، سالی پر آب باشد و برداشت خوبی نصیبمان گردد. خوان دوم هم كه چشمتان روز بد نبیند كل ثمرهی یك سال خوان اول را در طول چشمی بر هم زدن به باد دادیم. خوان سوم نیز میان خوف و رجا بودیم و با اندكی سرخوشی و فراموشی روزگار گذراندیم و اما خدا برای هیچ موجود زندهای نخواهد خوان چهارم آبروریزی را كه در یك لحظه چونان آبی یخ بر سر رویمان ریختند..... و اما خوان پنجم كه با درگیری و پرس و جو بالاخره امشب به پایان رسید!!!!!!!!!!! اكنون نیز در خوان ششم میان زمین و هوا معلقیم تا چه پیش آید و تقدیر چه باشد. اما گویی در این مدت زمان نه چندان اندك كه در پی كسب و كار خویش بودیم میكده كه به راستی رونقش از درس و دعای ما بود كاملا زیر سوال رفته و رو به افول میباشد و اندكی از دوستان از روی نابخردی و واقف نبودن به اوضاع خودشان را به سمتی نا كجا آباد هدایت میكنند و نصایح بزرگان و دلسوزان به گوششان نمیرود. از بندهی حقیر نشنیده بگیرید لكن نمیدانم چه حكمتی است در كار این قلمرو كه هر جای كم و بیش آبادی مییابند به سرعت كمر به نابودیش میبندند مباد خدای نا كرده مكانی سالم از دستشان در برود. والله اعلم. و اما به دوستان گرامی و زحمت كش اگر هنوز این سرزمین متروكه را در نظر دارند و گاه به گاه نظری به این سرزمین میاندازند: درخواستیست از این بندهی حقیر باشد كه با لطف و كرم بزرگمنشانهی شان (!) نظری مكرمانه بیندازند. و اما خواست این بندهی حقیر: والله كه از لطف و كرمتان به اینجایمان رسیده است (دستتان را روی گردن مبارك بگذارید) بس كنید. مردیم از این همه توجه. این همه مكان آباد هنوز هست. بروید به آنها برسید. ما در حد لزوم داغان و منهدم شدهایم. باور كنید. اسناد و مكتوبات هم حاضر و شاهد است بر عرایض این حقیر. بنده و امثال بنده دیگر كوچكترین چشم داشتی به كمك و یاری شما نداریم و به حق راضی به زحمات دلسوزانهی شما نیستیم. به خدای احد و واحد سوگند راضی هستیم به همان سرزمین متروكهی 3، 4 سال پیش!!!!!! خلاصه اینكه ما را دیگر به خیر احدی جز خداوند عادل و قادر امید نیست پس بی زحمت.... بر من ببخشایید به درازا كشیدن این مكتوب را كه وقت اندك است و برای ما چیزی نمانده جز دلی پر از شكوه و گلایه از نابخردیها و جهل. در طی گذراندن خوان پنجم بودیم كه در بین اوراق مربوطه چشممان خورد به تعداد افرادی كه مجال و رخصت ورود به تعدادی از مكتب خانههای عالی را داشتند. كه در نهایت دود از سرمان بلند شد كه این مردمان نا بخرد و كوته بین و تنگ نظر چه كردهاند و چه میخواهند بكنند با سطح دانش این مردمان!!!!!!! به جای حل مسئله ترجیح دادهاند صورتش را پاك كنند بعد هم همه با هم در صلح و آرمش گویی كه اصلا مشكلی نبوده با هم زنگانی خواهیم گذراند. بعد نوشت 1: نماز و روزه هاتون قبول حق. التماس دعا به شدت. بعد نوشت 2: دود شد رفت هوا. حتی بهش فكرم نمیكنم!!!!! بعد نوشت 3: قیدشو زدم، به همین راحتی . . . راحت بود؟؟؟؟؟؟!!؟؟؟؟!؟؟!!!؟؟؟ بعد نوشت 4: جالب اینجاست كه بعد از خوان هفتم كه اعلام نتایجو ثبت نامه، ببری یا ببازی در هر صورت گیم اور (GAME OVER) میشی و بازی از اول شروع میشه... بعد نوشت 5: پاراگراف آخر شاید (؟) واضح نباشه. یه نگاهی به رشته های علم و صنعت و تعداد ورودیای خانم و آقا بندازین متوجه میشین چی میگم. مثال: ورودیای برق: 100 نفر. طبق سهمیه بندی: 90 نفر آقایون، 10 نفر خانم ها اكثر دانشگاه ها وضعشون همینه. البته به جز شریف!!! تهران هم بعضی رشته هاش اینجوریه. امیر كبیر هم حدود 6تا از رشته هاشو 50، 50 سهمیه بندی كرده!!!!! واقعا متاسفم برای خودمون كه مجبوریم این وضعو تحمل كنیم. طعم عدالتو حسابی چشیدیم تو این چند سال.
الهی! گاه می گویی که فرود آی و گاه می گویی که گریز! گاه فرمایی که بیا و گاه فرمایی که پرهیز! خدایا! نشان قربت است این، یا محض رستاخیز؟ هرگز بشارت ندیدم تهدید آمیز! ای مهربان بردبار! ای لطیف و نیک یار! آمدم به درگاه! خواهی به ناز دار و خواهی به خوار! با/بی ربط نوشت:بعد از تموم شدن یکی دیگه از برنامه های زندگیمون.باید از خدا کمک بخوایم تا بتونیم بعدیهاش رو هم با بهترین حالت پشت سر بذاریم و راهمون رو به بهترین مقصد سوق بدیم. [ سه شنبه 4 مرداد 1390 ] [ 05:18 ب.ظ ] [ سوزن ته گرد ]
سلام. خب اینجور كه پیداست چند روزیست كه حس و طعم آزادی (فكر بد نكنید
بابا آزادی از كنكورو گفتم) بدجوری در پوستمان نفوذ كرده تا آنجا كه 24
ساعت شبانه روزمان شده كتاب، غذا، كامپیوتر و البته مقادیر كثیری خواب.
(خوب كه به این جمله نگاه میكنم میبینم این كه همون برنامهی قبل از
كنكوره فقط با این تفاوت كه نوع كتاب از درسی به غیر درسی تغییر كرده :دی) گفتیم در لا به لای این نفوذ لذت بخش (نفوذ آزادیو میگما، نه یعنی چیزه ای بابا این پست آخرش كار دستمون میده نفوذ آزادی بعد از كنكور منظوره) شرحی از روند فرایند این 4 ساعت سرنوشت ساز را بازگو كنیم باشد تا عبرت سایرین من جمله دوستان سومی شود تا این یك سال را درس بخوانند تا.... برداشت اول: جلوی حوزه امتحانی. دانشگاه پیام نور. نقل قول از دوستان: دعا كنید حوزمون دانشگاهمون نشه. ساعت 6:45 صبح پنج شنبه. وارد ساختمان شدیم و بعد از مقادیری خندیدن با بچهها بالاخره مراقبان محترم موفق شدن ما رو به طرف صندلی هامون راهنمایی (!) كنن. برداشت دوم: بعد از یك ساعت نگاه به در و دیوار شروع كردیم به جواب دادن به عمومیجات. در نهایت چشمتون روز بد نبینه. شروع اختصاصی جات: وسطای ریاضی و پایان زمان نقصانی ریاضی حس سرگیجه در نوع خودش خاطره شد. تعداد قسمتهای سفید پاسخنامه كم كم داشت به بی نهایت میل میكرد. فیزیك كمی بهتر بود البته فقط كمی در حد یك اپسیلون یا شاید هم كمتر!!!!!!!!!!! خلاصه اینكه نهایتا بازم چشمتون روز بد نبینه. برداشت سوم: در نهایت ناباوری اعلام كردن كه وقتتون تموم شده!!!!!! ما هم كه چارهای جز تسلیم نداشتیم در نهایت خوشحالی پاسخنامه ها رو تحویل دادیم و اومدیم سراغ بچهها. بازم كمی خندیدیم و طبق معمول همیشه كه هرجا با بچهها میریم یا بیرونمون میكنن یا خودشون میرن و ما باید درو ببندیم از اونجا هم بیرونمون كردن و آخرین كسایی بودیم كه اومدیم بیرون. راستی همین الكی خوشحال بودن هم كار دستمون داد دیگه. من هر كیو میبینم میگه میگن تو خیلی خوب دادی. منم داشتم فكر میكردم اگه به خوشحالی باشه كه بهاره نفر اول ریاضی امسال میشه منم دوم!!!!!! برداشت پایانی: حیاط دانشگاه پیام نور در حال زیر پوستی دست زدن من كادوی تولد عاطفه رو بهش دادم و بقیه به صورت عاقل اندر سرخوش بهمون نگاه میكردن. خارج از بعد: یاد آوردن، جلوهای است از دیدار، و فراموشی، گونهای از آزادی.
یادش بخیر چند سال پیش همین تاریخ یادش بخیر دو سال پیش همین حوالی. چه شور و شوقی داشتیم چه اون موقع كه 5، 6 سال بیشتر نداشتیم چه اون موقع كه مثلا بزرگ شده بودیمو 16 ساله. بعد نوشت: فكر كردم میان این همه درس چند دقیقه وقت خالی برای یادآوری یك روز خوب، یك مرد خوب، یك اتفاق خوب .... باشد. به یاد او كه هنوز هم بعد از آن همه جفا دم از صلح و آزادی میزند. بعد نوشت2: سر میاد زمستون. بعد نوشت3: اللهم فك كل اسیر.
الهی! از سه چیز كه دارم، در یكی نگاه كن: اول سجودی كه جز تو را از دل نخواست؛ دیگر تصدیقی كه هرچه گفتی، گفتم كه راست؛ سه دیگر چون باد كردم خاست، دل و جان جز تو را نخواست. الهی! به حرمت آن نام كه تو خوانی، و به حرمت آن صفت كه تو چنانی! دریاب، كه میتوانی! |
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||